نامه هفتم

تعرفه تبلیغات در سایت

بابا جان!

یک ماه پیش بود که خبر قبولی ام در دانشگاه آمد! همانی شد که میخواستم! دخترتان قرار است روزنامه نگار شود! آن هم در بهترین دانشگاه برای این رشته، بدون هیچ هزینه ای

نمیخواهم فکر کنید دختر غرغرو و بی ذوقی دارید؛ اما دوست دارم صادقانه با شما حرف بزنم. اینجا اصلا جایی نبود که در تصوراتم ساخته بودم. دانشگاه ها را با محوطه ی بزرگی پر از درخت های تنومند و باغچه های رنگارنگ، جمعیت زیادی از دانشجو ها از همه ی رشته ها میشناختم. اما جایی که من قرار است ۴ سال در آن درس بخوانم، منظره پنجره کلاس هایش تپه های خاکی و ساختمان های نو و بلند دانشکده های دیگر است. درخت هایش هنوز لاغر و شکننده اند و هر بادی که می وزد، فکر میکنی در حال افتادن هستند.

میدانی بابا،

دلخوشی ام به این بود که بالاخره، بعد از این همه سال، جایی می آیم که آدم هایش همه مثل خودم هستند. باشگاه کتاب خوانی راه می اندازیم و در حالی که چای عصرانه مان را میخوریم از کتاب های جین آستین و تولستوی و خواهران برونته حرف میزنیم. سینما می رویم و پاپ کورن به دهان، فیلمش را نقد میکنیم.

موزه می رویم، از طبیعت و نقاشی صحبت میکنیم.

و این تمام آرزوی من از دانشگاه بود.

دلم میخواست همگی، فارغ از جنسیت، دوست باشیم و از هم درس زندگی یاد بگیریم

نمیدانم چطور حالم را توصیف کنم وقتی دیدم دانشگاه دقیقا برعکس همه ی این هاست. آدم هایی که اطرافم بودند، هیچ شباهتی به من و افکارم نداشتند

این روز ها من را یاد هفته های اولی می اندازد که تنها و غریب وارد دبیرستان جدید شده بودم. شب ها، بالشتم خیس از اشک هایی بود که از صبح در چشمانم حلقه زده بودند. آن روز ها خبر نداشتم که قرار است ۴ سال از بهترین سال های عمرم را آنجا در کنار آن دانش آموز ها و آن معلم ها بگذرانم

من امیدوارم بابا! امیدوارم که چهار سال دیگر وقتی دارم برایتان نامه مینویسم از امروزی یاد کنم که به شما گفتم دانشگاه را دوست ندارم، آن وقت لبخندی بر لبانم بنشیند و بنویسم که این ۴ سال آنقدر خوب بودند که هیچ وقت فراموششان نمیکنم و هر دو به افکار کودکانه ی دختر ۱۸ ساله ای که به تازگی وارد دانشگاه شده بود بخندیم...

از طرف

دختر غمگین شما که عاشقانه دوستتان دارد.

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 21:58

فهرست وبلاگ